از خبرنگاری تا ناامنی جنسی؛ روایت تلخ یک خبرنگار زن افغان در تبعید
- Ariahn Raya
- May 6
- 3 min read

سودابه، نام مستعار یک زن خبرنگار افغان است که سالها در یک رسانه محلی در هرات کار میکرد. پس از بازگشت طالبان و محدودیت بر حضور زنان در رسانهها، او نهتنها وظیفهاش را از دست داد، بلکه به گفته خودش، وطن و کرامتش را نیز از دست داد.
او در گفتوگو با زننیوز از مهاجرت، بیکاری، ناامنی و روزهایی روایت میکند که زندگیاش از خبرنگاری به کارهای سخت و بیپناهی کشیده شد.
هنوز زنگ سوم تماس تمام نشده بود که از پشت تلفن، صدایی خسته با یک «سلام» کوتاه شنیده شد؛ صدای زنی که روزگاری با قوت و انرژی از استدیوی یک رسانه محلی در هرات برای هزاران شنونده پخش میشد، اما اکنون از فاصلهای دور، آرام و شکسته به گوش میرسید.
همین که سلام کردم، چند لحظه سکوت کرد. پشت تلفن مکثی طولانی آمد؛ انگار واژهها را گم کرده باشد.
سپس دوباره شروع به صحبت کرد، اما اینبار صدایش میلرزید. بغضش ترکید و صدای گریهآلودش در میان کلمات گم میشد.
او با صدای خسته میگوید: «یک روز خبرنگار بودم، روز دیگر هیچ.»
سودابه در حالی که از دوری سخن میگوید، میافزاید که برای تأمین نفقه مادر بیمار و دو خواهر خردسالش، مجبور بود به هر دری بکوبد. به گفته او، انتخابی برایش نمانده بود و تنها راهی که پیش رویش باز ماند، ترک وطن بود.
راهی که خودش آن را «فرار از خاموشی» مینامد.
سودابه در ادامه تماس درباره زندگیاش در ایران میگوید: «در ایران، زندگی آنگونه که تصور میکردم پیش نرفت. نخست در یک رستورانت کار گرفتم، اما دوام نیاوردم. بعد به کارگاه خیاطی رفتم؛ جایی که امید داشتم بتوانم نفسی تازه کنم. اما آنجا هم دیری نگذشت که برایم گفتند دیگر لازم نیست بیایم. باز هم درها بسته شد.»
مکث میکند. نفس عمیقی میکشد و آرامتر ادامه میدهد: «به خانههای مردم میرفتم تا صفاکاری کنم…» صدایش دوباره میلرزد.
از تجربههایی میگوید که روایت آن برایش دشوار است؛ از خانههایی که قرار بود محل کار باشد، اما برای او به مکانهای ناامن تبدیل شد.
او با صدایی شکسته میگوید: «چند بار مورد تجاوز قرار گرفتم. میخواستم کار کنم، اما کاری از دستم ساخته نبود. کارد به استخوانم رسید. میخواستم برای مادرم افتخار باشم، اما فعلا برای خودم حتی جز مایه شرم چیزی نیستم. من فقط بهخاطر مادرم و خواهرهایم خود را گرفتار این دام کردم؛ اینجا حالا هیچ چیزی برایم نمانده، جز اینکه همه فکر میکنند من یک فاحشهام.»
کلماتش میشکند و سکوت میان جملههایش، سنگینتر از خود روایت میشود.
او تنها نانآور خانوادهاش است. پدرش دیگر زنده نیست و برادرش، پیش از بازگشت طالبان به قدرت، در جنگ علیه این گروه کشته شده است.
اکنون سودابه مانده است و مسئولیتی که هر روز سنگینتر میشود. او میگوید: «اگر من کار نکنم، هیچکس نیست. ماهانه نهایت پولی که پیدا میکنم، 10 میلیون تومان است که نصف آن خرج خودم میشود. زیاد وقتها شده که روی سرکها خوابیدهام…»
سودابه میگوید بارها تلاش کرده است دوباره سرپا شود، اما هر بار چیزی او را به عقب کشانده است.
او میگوید: «به هر دری کوبیدم … اما هیچ دری باز نشد.»
صدایش حالا خستهتر از قبل است؛ مانند کسی که دیگر حتا امید باز شدن درها را هم از دست داده است.
داستان سودابه تصویری از سرنوشت زنانی است که پس از محدودیتهای طالبان بر رسانهها، نهتنها شغلشان را از دست دادند، بلکه امنیت، کرامت و آیندهشان نیز در ابهام فرو رفت.
او در پایان تماس، با صدایی که بهزحمت شنیده میشود، میگوید: «به جایی رسیدهام که دیگر نه زندگی برایم معنا دارد و نه آینده؛ فقط زندهام، همین.»
تماس قطع میشود، اما صدای گریهآلود او همچنان در ذهن میماند.






