top of page

«از ناچاری به او جگر خام دادیم»؛ روایت زایمان مادر 17 ساله زیر خیمه

  • Ariahn Raya
  • Jun 22
  • 2 min read
Photo: UN Women/Sayed Habib Bidell
Photo: UN Women/Sayed Habib Bidell

آفتاب سوزان بر خیمه‌های کهنه می‌تابد و موج گرما نفس‌کشیدن را برای خیمه‌نشینان دشوار کرده است.


باد داغ، خیمه‌های نازک و فرسوده را تکان می‌دهد. صدای خش‌خش پلاستیک‌های پاره در سکوت سنگین ظهر تابستان می‌پیچد. با هر وزش باد، گرد و خاک بلند می‌شود و در هوای خشک و سوزان می‌چرخد.


خیمه‌نشینان می‌گویند زندگی در این گرمای طاقت‌فرسا بیشتر به ماندن در تنور می‌ماند تا پناهگاه. کودکان با صورت‌های غبارآلود در سایه‌های کم‌رنگ پناه گرفته‌اند و زنان با چهره‌های خسته، برای یافتن اندکی هوا، پرده خیمه‌ها را کنار می‌زنند.


در میان همین خیمه‌های داغ و فرسوده، بی‌بی‌گل، دختر 17 ساله، نخستین فرزندش را به دنیا آورد؛ بی‌آن‌که داکتر، قابله یا مرکز صحی‌ای در نزدیکی او باشد.


بی‌بی‌گل باشنده ولایت بادغیس است. او می‌گوید شش سال پیش، زمانی که جنگ میان نیروهای حکومت پیشین و طالبان شدت گرفت، خانواده‌اش ناچار شدند خانه خود را در ولسوالی قادس ترک کنند و به هرات پناه بیاورند.


پناهی که قرار بود امن باشد، امروز برای بی‌بی‌گل چیزی جز خیمه‌ای داغ و زندگی آمیخته با فقر باقی نگذاشته است.


او با صدایی ضعیف، ناشی از درد و بیماری، می‌گوید:


«وقتی دردم شروع شد، فکر کردم دیگر زنده نمی‌مانم. هوا بسیار گرم بود، بدنم بی‌حال شده بود و هیچ‌کس نبود کمکم کند.»


بی‌بی‌گل می‌گوید درد زایمان به خون‌ریزی شدید انجامید؛ اما راهی برای رفتن به شفاخانه نداشت، زیرا خانواده‌اش نه پول کرایه داشتند و نه وسیله‌ای برای انتقال او به شهر هرات.


در کنار خیمه، لیلما، خشوی بی‌بی‌گل، تکه‌های کاغذ و پلاستیک را کنار هم جمع می‌کند تا اندکی دود ایجاد کند و مگس‌ها را دور نگه دارد؛ اما رنج او بزرگ‌تر از هر چیزی است که در این مکان به چشم می‌خورد.


لیلما می‌گوید شوهر و پسرش بیکارند و خانواده حتی از تأمین نان شب عاجز مانده است.


لیلما می‌گوید:


«شوهرم و بچه‌ام کار ندارند. بعضی روزها هیچ چیز برای خوردن پیدا نمی‌کنیم. چطور عروس‌ام را به شفاخانه می‌بردم؟»


او تأکید می‌کند که در محل زندگی آنان هیچ مرکز صحی وجود ندارد.


به گفته لیلما، خون‌ریزی بی‌بی‌گل آنان را به وحشت انداخته بود؛ اما فقر و نبود آگاهی صحی، خانواده را به تصمیمی پرخطر کشاند.


او می‌گوید:


«از ناچاری به او جگر خام دادیم. گفتند خون‌ریزی را بند می‌کند. حالا نه‌تنها خوب نشد، بلکه مریضی‌اش بیشتر شده است.»


بی‌بی‌گل اکنون با بیماری شدید دست‌وپنجه نرم می‌کند. رنگ چهره‌اش پریده و صدایش از ترس آینده می‌لرزد.


او می‌گوید:


«خیلی ضعیف شده‌ام. می‌ترسم نتوانم بزرگ‌شدن بچه‌ام را ببینم. شاید عمرم کوتاه باشد.»


در سوی دیگر خیمه، غلام، همسر لیلما، با نگرانی از وضعیت صحی عروس‌شان سخن می‌زند.


او می‌گوید:


«ما هر روز نگران هستیم. اگر حالش بدتر شود، هیچ راهی نداریم. پول نیست، داکتر نیست.»


داستان بی‌بی‌گل تنها روایت یک زایمان دشوار نیست؛ این تصویر زندگی زنانی است که در حاشیه شهرها، دور از خدمات ابتدایی صحی، مادر می‌شوند.


تولد کودک او، به‌جای اتاق مجهز شفاخانه، زیر خیمه‌ای داغ رقم خورد؛ جایی که امید و ترس هم‌زمان نفس می‌کشند.


برای بی‌بی‌گل، مادر شدن با یک پرسش بزرگ آغاز شده است:


آیا زنده می‌ماند تا آینده فرزندش را ببیند؟

 
 
bottom of page