آیندهای که قرار بود آنسوی مرز با دستانشان ساخته شود، اینسوی مرز با اشکهایشان دفن میشود
- Ariahn Raya
- Jul 21
- 3 min read

این، روایتی است از سه دختر مهاجر افغان که بهگونهی اجباری از سوی دولت ایران اخراج شده و به سرزمینی بازگشتهاند که کتاب و قلم در آن به اشیایی ممنوع تبدیل شده است.
خبرنگار زننیوز در سفری به بندر اسلامقلعهی ولایت هرات، روایت غمانگیز دختران افغان که نهتنها از سوی دولت ایران اخراج، بلکه از رویاهایشان نیز رانده شدهاند را در این گزارش چنین نگاشته است:
در گوشهای از کمپ مهاجران تازهبرگشته در گذرگاه مرز اسلامقلعه، چهار عضو خانواده زیر نور آفتاب سوزان، که گرمای هوا بیش از 40 درجهی سانتیگراد است، گرد هم حلقه زدهاند.
در میان این خانواده، مریم 17 ساله با چشمهایی خالی از خواب اما پر از اشک، که گویای خستگی اردوگاههای ایران، زخمزبان همزبانها، هوای گرم و سوزان کمپ مهاجران در بندر اسلامقلعه و آیندهی تاریک در اینسوی مرز است، چنین میگوید: «پس از اینکه طالبان دروازهی مکتب را به روی ما بسته کرد، خانوادهام مزار را ترک کردند و همرای پدر، مادر و دو خواهرم قاچاقی از مرز نیمروز به شهر تهران رفتیم. به زور پول و پارتی شامل مکتب شدم. هرچند من تا صنف هشتم در مزار درس خوانده بودم، اما من را در صنف شش به مکتب گرفتند. تا صنف نهم درس خواندم که دولت ایران هم در حق ما ظلم کرد؛ ما را به دلیل افغان بودن بیرون انداختند.»
او کتابی را از لای بکساش بیرون کشیده و با اشاره به سمت آن میگوید: «این آخرین بازمانده از رویاهای من است؛ رویایی که در آن هیچ روشنایی باقی نمانده. آرزو داشتم پس از پایان دانشگاه به افغانستان برگردم تا به مردم خدمت کنم، اما دوباره درسهای من جوانمرگ شد.»
بغض و ناامیدی با هم در گلوی مریم گره خورده و بیش از این امان صحبت کردن را به او نمیدهد. اشکهایش را با لبهی چادراش پاک میکند. پس از اندکی مکث، با صدای لرزان به صحبتهایش ادامه میدهد: «دولت ایران ما را طوری بیرون کرد که حتی اجازه ندادند با معلم خود خداحافظی کنم. نیمهشب ما را از خانهیمان بیرون کردند و به اردوگاه آوردند.»
مریم، فریبا و سمیه، نمونهای از دختران افغان هستند که خانوادههایشان برای نجات از بیسواد ماندن، جنگ، فقر و ظلم طالبان به کشور ایران پناه برده بودند، اما حالا با سیاستهای مهاجرستیزانهی دولت ایران اخراج و به افغانستان بازگردانده شدهاند؛ جایی که تحصیل برایشان ممنوع است و آیندهای جز خانهنشینی، ازدواج اجباری یا خاموشی پیش رو ندارند.
فریبا، دیگر دختر اخراجشدهی افغان، در گوشهای از این کمپ در کنار خانوادهاش نشسته است، اما نگرانی از آینده در چهرهاش موج میزند.
وی میگوید: «در هیچجای جهان کسی جز خدا صدای ما را نشنید، چون ما دختر هستیم و اهل افغانستان. ما مهاجر بودیم، با ما بد رفتار شد. ما را بیهویت صدا میزدند. حتی در صنفهای درسی، برخورد معلمان ما دوگانه بود. ولی ما تحمل میکردیم تا به جایی برسیم، ولی دوباره ما فراموش شدیم. آیندهی خود را میساختیم، ولی فعلاً باید این آرزوها را در گور دفن کنیم، چون به کشوری برگشتیم که به دلیل دختر یا هم زن بودن در آن باید مجازات شویم.»
با هر واژهای که از لبهای فریبا بیرون میشود، صدای بغضی فروخوردهتر به گوش میرسد. او میگوید قبل از مهاجرت در ولایت جوزجان شاگرد صنف نهم مکتب بوده است، اما پس از مهاجرت و با گذشت سه سال در ایران، به دلیل شامل شدن در صنف هفتم مکتب، موفق به پایان دورهی مکتبش نشده است: «از اینجا فرار کرد خانوادهام تا من به جایی برسم، اما فعلاً میبینم نهتنها به جایی نرسیدم، بلکه تمام زندگیمان را پدرم فروخت و حالا باید روی سرکهای جوزجان زندگی کنیم، چون نه سرپناه و نه هم خانهای داریم.»
لیلا، دیگر دختر اخراجشدهی افغان است. او نیز در حالیکه مصروف توزیع بستههای غذایی است که از یک نهاد خیریه کمک گرفته، میگوید در بدترین وضعیت روحی قرار دارد:
«من اصلاً حوصلهای ندارم. از یک هفته میشود که حس بسیار بدی برایم رخ داده. واقعاً خسته هستم، از خودم متنفرم، از دولت ایران نفرت دارم، چون برای ما هیچ چیزی را نگذاشت. مگر من چه میخواستم از ایران؟ فقط میخواستم درس بخوانم، اما من را اخراج کرد. کاش من تنها اخراج میشدم، مثل من هزاران دختر و پسر از درس و تحصیل محروم شدند. واقعاً فکر میکردیم ایران جای مناسبی است، اما میبینیم این هم دشمن درس و تحصیل دختران افغانستان است.»
او با چشمان اشکبار به صحبتاش ادامه داده و میگوید: «هدفم این بود که معلم شوم و به کشورم برگردم، حتی بهصورت پنهانی به دختران درس بدهم. اما وقتی به افغانستان برگشتم، فکر میکنم دوباره اجازه ندارم حتی قلم به دست بگیرم. چرا؟ چون من دختر هستم، باید در خانه بمانم یا هم به زور ازدواج کنم.»
در کمپ مهاجران بندر اسلامقلعهی ولایت هرات، همچون مریم، فریبا و لیلا، هزاران دختر دیگر در حالی به کشور برگشتهاند که تمام رویاها و آرزوهایشان را در آنسوی مرز جا گذاشتهاند و برای آیندهی نامعلومشان بیصدا اشک میریزند.



