پنج سال محرومیت از آموزش؛ روایت دخترانی که مکتب را با کار شاق بدل کردند
- Ariahn Raya
- May 13
- 4 min read

محرومیت دختران از آموزش وارد پنجمین سال شد؛ سالهایی که برای بسیاری از دانشآموزان دختر با ازدواج اجباری، افزایش مشکلات روحی و روانی، کارهای شاق، انزوا، سردرگمی و دورماندن از مسیر تحصیل و آرزوهایشان همراه بوده است.
همزمان با سلطه طالبان بر افغانستان و تحکیم قدرت انحصاری این گروه، نزدیک به پنج سال است که دختران از آموزش باز ماندهاند. شماری از دختران پس از سالها انتظار برای بازگشایی مکتبها و دانشگاهها، اکنون به کارهای شاق رو آورده و میگویند ممنوعیت آموزش سبب شده است از رویای تحصیل فاصله بگیرند و برای لقمه نانی تقلا کنند.
این دانشآموزان در حالی از خاطرات مکتب و دلتنگیهای خود سخن میگویند که دیگر امید چندانی به بازگشایی مکتبها و ازسرگیری درسهایشان ندارند.
آنان میگویند پنج سال از دسترفته جبرانناپذیر است و پس از انتظار طولانی، مجبور شدهاند به کارهایی چون قالینبافی، خیاطی، دستفروشی و دستدوزی رو بیاورند؛ کارهایی که در بدل مزد کم و با دشواریهای فراوان انجام میدهند.
عزیزه یکی از دانشآموزانی است که در صنف نهم درس میخواند. اگر مکتب بسته نمیشد، اکنون بهجای نشستن پشت میز خیاطی، در سال اول دانشگاه مشغول فراگیری درسهایش بود. او میگوید مجبور شده است خیاطی کند تا با افسردگیای که پس از محرومیت از آموزش به آن دچار شده، مقابله کند.
عزیزه از دشواریهای کار خیاطی میگوید:
«از هفت صبح به کار خیاطی شروع میکنم تا چهار بعد از ظهر. بعضی وقتها حتا غذای چاشت هم از یادم میرود و نمیتوانم نان بخورم؛ چون مجبورم کار کنم. این اواخر هیچ خبری از رویا بافتن نیست. گویا بهکلی کم آوردهام و فقط زندگی را میگذرانم. نه درسی است، نه مکتبی؛ فقط میروم کار میکنم و پس به خانه میآیم.»
عزیزه خاطرات مکتب و روزهایی را که با همصنفیهایش گذرانده، بهترین روزهای عمر خود میداند. او میگوید اگر دختران میدانستند که دیگر نمیتوانند به مکتب بروند، خاطرات زیباتری میساختند و از هیچ امتحانی شکایت نمیکردند.
او میگوید:
«یکی از خاطرات قشنگی که از دوره مکتب دارم و در این پنج سال هر بار مثل یک جرقه به ذهنم خطور میکند، این است که یک روز با دوستانم در حویلی مکتب قدم میزدیم. پس از انفجار دردناکی که در مکتب ما رخ داده بود، جملههای زیادی روی دیوارها نوشته بودند و ما با صدای بلند آن جملهها را میخواندیم. یک جمله که هیچوقت از یادم نمیرود این بود: ای وطن میسازمت، آخر خودم میسازمت.»
عزیزه میافزاید:
«نمیدانم چطور بیان کنم که چقدر دلتنگ مکتب رفتن هستم و دلتنگ شوخیها و بگو و بخند با همصنفیهایم. از همه مهمتر دلم برای استرسها و نگرانیهای امتحان خیلی تنگ شده است. اگر میفهمیدیم چنین روزی خواهد آمد، هیچوقت از امتحان شکایت نمیکردیم.»
نیلوفر یکی دیگر از دانشآموزانی است که به کارهای شاق رو آورده و از صبح تا شام قالین میبافد. او در کنار پدر پیرش و در شرایط دشوار اقتصادی کار میکند تا نیازهای خانوادهاش را تأمین کند.
نیلوفر در حالی که دلتنگ مکتب و آرزوی رفتن به دانشگاه است، از دشواریهای قالینبافی چنین میگوید:
«بعد از بستهشدن مکتبها مجبور شدم قالین ببافم. قالینبافی کار خیلی سختی است و حتا باعث شده چندین بار آسیب ببینم. اما مجبورم کار کنم؛ چون باید به پدر پیرم که توانایی کار ندارد کمک کنم و هم از افسردگی نجات پیدا کنم.»
نیلوفر هنوز امیدوار است روزی دوباره درسهایش را از سر بگیرد، اما نمیداند پس از بازگشایی مکتبها باید از کدام صنف شروع کند.
او میگوید:
«تقریباً پنج سال است که از رفتن به مکتب محروم هستم، اما امیدوارم روزی درهای مکتب به روی دختران باز شود و دوباره بتوانیم به درسهای خود ادامه بدهیم. در عین حال نگرانم که وقتی مکتبها باز شود، باید از صنف چند شروع کنم. آرزو داشتم دانشگاه بروم و در رشته حقوق درس بخوانم، اما رسیدن به آرزویم طولانیتر شده است. با آن هم مطمئن هستم که یک روز به آرزوهای خود میرسم. به همین خاطر گاهی به سراغ کتابهای مکتب خود میروم و چند صفحه آن را میخوانم تا خاطرات شیرین مکتب را مرور کنم.»
آسنات، دانشآموز صنف ششم است و بر اساس محدودیت وضعشده از سوی طالبان، امسال آخرین سال تعلیمی او خواهد بود. او با نگرانی میگوید:
«امسال آخرین سالی است که مکتب میروم و به همین خاطر خیلی ناراحت هستم. من آرزو دارم انجنیر شوم و به مردم خود خدمت کنم. به همین خاطر میخواهم طالبان مانع مکتب رفتن دختران نشوند.»
مرضیه یکی دیگر از دختران بازمانده از مکتب است. او نیز پس از انتظار طولانی مجبور شده است خیاطی کند؛ کاری که سبب شده درس و مکتب را فراموش کند و برای لقمه نانی تقلا کند. مرضیه نیز مانند شماری از دانشآموزان دیگر، دلتنگ مکتب و همصنفیهایش است و میگوید دیگر امیدی به باز شدن درهای مکتب ندارد.
او میگوید: «کار خیاطی خیلی سخت است. انتظار نداشتم روزی مجبور به این کار شوم. میخواستم داکتر شوم و بهجای دوختن لباس، چپن سفیدم را به تن کنم، اما یکباره همهچیز نابود شد. پنج سال ما بیهوده گذشت و این موضوع جبرانناپذیر است. دیگر امیدی ندارم که دروازههای مکتب باز شوند و دختران درس بخوانند.»
روایت تلخ دختران بازمانده از آموزش نشاندهنده عقبگردی است که پیامدهای آن تنها به زندگی فردی آنان محدود نمیماند، بلکه آینده جامعه را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
این در حالی است که دانشآموزان دختر میگویند در پنج سال گذشته، محرومیت دختران از مکتب در میان مردم عادی شده و سکوت عمومی، تداوم این وضعیت را آسانتر کرده است.



