top of page

رؤیاهای ناتمام؛ کانکور بدون دختران در افغانستان

  • Writer: Zan News
    Zan News
  • Oct 22
  • 3 min read

بخش دوم | خاموشی پس از رویا

Social Media
Social Media

نویسنده: روئینا بخشی


قلب زیبای ریحان به‌شدت از حوادث آن روزها اندوهگین شده بود. همه‌چیز برایش گنگ و نامفهوم نمایان می‌شد و نمی‌دانست چه کند.


زمانی‌که با مرسل قصه‌کُنان راهی خانه می‌شد، دلش چون پرنده‌ای در قفس پرپر می‌زد. نجواهای ناخوشایند، قلبش را شنوا بود. مردم شهرها از جنگ و خشونت‌ها هراسان و نالان می‌گشتند.


ریحان با دوستانش نگران آینده‌ تحصیلی خود بودند که مبادا اجازه رفتن به مکتب را بعد از این نداشته‌ باشند و دولتِ سرکوبگر، هزاران امید آن‌ها را در خود دفن کند.


ـ خدا نگهدار، مرسل‌جان، به امید دیدار.

ـ رسیدیم؟ هیچ فکری به سرمان نمانده، در افکار نامعلوم، مسیر خانه را از یاد بردیم.


ـ دخترم، خوش آمدی، بیا برایت نان می‌آورم.

ـ نه مادرجان، میلی به غذا ندارم… می‌خواهم فقط بخوابم و در رؤیا دیدن پنهان شوم.


گویا این‌بار، رویای او واقعاً به تلخی کامش شد. کابل توسط دولت به طالبان سپرده شد، زمان توقف کرد و همه‌چیز به‌یک‌باره دود شد و به هوا رفت.


ریحان در گوشه‌ای سکوت کرد و بدون هیچ حرفی به دیوار اتاق خیره ماند. گویا چشمانش توان پلک زدن نداشتند. روزگار تاریکی برای او و دیگر دختران رقم خورد. خواب از چشمان عسلی‌اش رخت بربست؛ نمی‌دانست به کدام آرمان چشم بدوزد و با کدام انگیزه‌ای صبح‌ها بیدار شود.


ریحان به این فکر می‌کرد که چگونه باید پس از این زندگی کند؛ در این فضای غبارآلودی که چشم و دلش را می‌آزرد، چگونه باید نفس بکشد و این وحشت را درک کند. او افسرده‌خاطر شده بود، دیگر به تفریح و خوش‌گذرانی علاقه نداشت، نمی‌خندید و کم‌حرف شده بود. دایماً به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌ماند و از چشمان بادامی‌اش سیل‌گونه اشک می‌بارید.


پس از اعلام دولت مبنی بر خانه‌نشینی زنان و دختران و ممنوعیت رفتن آن‌ها به مکتب، دانشگاه و وظیفه، روانِ ریحان و دوستانش محکم ضربه خورد و آسیب روحی دیدند. هیچ‌گاه گمان نمی‌بردند روزی چنین شود. رؤیاهایی که فقط رؤیا ماندند و دستانی که هرگز به آن نرسیدند.


وقتی کتاب‌ها و وسایل مکتبش را در یک الماری می‌گذاشت تا دیگر به آن‌ها نگاه نکند، قلبش خون می‌گریست.


کی باورش می‌شد روزی به این حال بیفتد؟ ریحان دیگر آن ریحان سابق نبود؛ ضعیف، گوشه‌نشین و پرخاشگر شده بود. در خانه بدخلقی می‌کرد، به‌خصوص با رحمت که رفیق شوخ و لجبازش بود.


رحمت همیشه او را با حرف‌هایی که از نظر خودش شوخی بیش نبود، اذیت می‌کرد:

«تو برای همیشه به مکتب و دانشگاه نمی‌روی، باید در خانه بمانی و تمام کارهای خانه را انجام بدهی.»


گاه با شوخی و ناخودآگاه، بدون هیچ نیتی، با گلولهٔ زبان، آدم‌ها را می‌کشیم.


دردِ جگرسوزِ ریحان و دستانِ آویخته‌اش به زنجیر، گره‌ای عمیق بر اندیشه‌هایش افروخته بود. روزها همچون سال سپری می‌شد. روابط اجتماعی‌اش با دوستان و اقارب کمرنگ شده بود. کارهای خانه را انجام می‌داد و می‌خواست همیشه در اتاق خود، روی تختش بخوابد.


استرس و فشار، او را در خود محسور کرده بود. وقتش را در خلوت با گریه و ناله سپری می‌کرد.


هر زمان که به خبرها گوش می‌داد، آرزو می‌کرد همه‌چیز تغییر کرده باشد، اما نخیر … این فقط یک تصور و خیال‌پردازی بیش نبود.


بعضی از دوستان و صنفی‌هایش کشور را ترک کردند و راهی مهاجرت شدند. اقتصاد خانوادهٔ ریحان نیز خوب نبود تا بتوانند به خارج از کشور مهاجرت کنند و خانواده‌اش هم نظاره‌گر این رنج‌های ریحان بود و ناراحت می‌شدند.


اقارب بدخواهش بارها می‌گفتند:

«هیچ دختری دیگر به مکتب رفته نمی‌تواند، البته ضرور هم نبود درس بخوانند؛ دختران باید کارِ خانه را انجام بدهند و باید به زودترین فرصت ازدواج کنند.»


ریحان نمی‌خواست فعلاً ازدواج کند و از این حرف‌های رکیک نفرت داشت، اما هیچ‌کس او را نمی‌فهمید و درک نمی‌کرد. سه دوست عزیز او همچنان بدتر از ریحان می‌سوختند.


مرسل با خانواده‌اش به خارج از کشور رفت، رعنا با پسرکاکایش که در بدخشان زندگی می‌کرد ازدواج کرد و راهی آن‌جا شد. تنها ریحان و هدیه در کابل زندگی می‌کردند.


دردِ دوریِ دو عزیزش او را محزون کرده بود. بی‌نهایت دوست‌شان داشت و دلتنگ‌شان بود. می‌خواست مرسل و رعنا را دوباره ملاقات کند، اما حالا این یک خواستهٔ غیرممکن بود؛ تا واقعیت!


مهاجرتِ عزیزان، کمرِ همت را می‌شکند و بالای قلب سنگینی می‌کند.



 
 
bottom of page