رؤیاهای ناتمام؛ کانکور بدون دختران در افغانستان
- Zan News

- Oct 21
- 4 min read
بخش اول

نویسنده: روئینا بخشی
روز بارانی بود و ریحان در حالی که از پنجره به پرندههای نشسته بر درخت نگاه داشت، در مورد رویاها و آرزوهایش فکر میکرد. او هیچ نمیدانست که همهی آنها را بهدست خواهد آورد یا نه!
مادر: ریحان، بیا دخترم، صبحانه حاضر است.
ریحان: درست است مادرجان، چند دقیقه بعد میآیم.
ریحان میخواست بیشتر پرندهها را تماشا کند. جیکجیک پرندهها، پریدن از شاخهای به شاخه دیگر و تمنای پیدا کردن جفت، او را مسحور کرده بود. مادرش پیهم صدا میزد و ریحان بازیگوشانه صدا را نادیده میگرفت، اما در نهایت مجبور شد از پرندهها دل بکند و به سفره صبحانه بپیوندد.
در خاموشی صبحانه را میل میکرد و مادر از حالت چهرهاش میفهمید که چیزی او را ناآرام کرده است. بعد از صبحانه، با همان سکوت به تمیزکاری خانه پرداخت؛ ظروف صبحانه را شست، به شیشهها دستی کشید و خانه را منظم کرد.
مادرش گفت: «ریحان، امروز صبح تو را چی شده دخترم؟»
ریحان ادامه داد: «نمیدانم چرا دلتنگ و ناراحت هستم، امروز حس بدی دارم.»
رحمت با بیکپشتی پر از کتاب و قلم، با شیطنت و شادمانی به سمت او میآمد و در نگاههای خیرهاش جستوخیز میزد. وقتی نزدیکش شد، با قلمی به زانویش زد و گفت:
ـ چی چرت میزنی؟ بیا کمی با من ریاضی کار کن، فردا امتحان دارم.
نگاههای خیرهاش از جای نامعلوم کنده شد و به برادر کوچکش نگریست. برادر در چشمش شاد و خوشبخت بود.
ـ ای شوخک، از بس میخوری اینقدر بزرگ شدی، ولی سوالاتت را حل نمیتوانی! فقط از چشمانت شیطنت میبارد و دوست داری همیشه مرا از خیالاتم برهانی، هه؟
لبخند زد و او را در درسهایش کمک کرد. پس از حل چند معادله مشکل، ریحان به اتاق خود رفت و کتابهای مکتبش را باز کرد. به کتابچههای با سلیقه، نوشتههای منظم که عنوانها با خط درشت سرخرنگ و بقیه با خط آبی بودند، به گلهای کنار کتابچه و به کتابها در الماری آبیرنگ عاشقانه نگاه میکرد.
الماری بلندی سهطبقهای داشت و لوازم خود را در آن گذاشته بود. یک بخش آن مربوط به کتابهایی بود که با عشق میخواند.
او سال آخر مکتب را به خاطر آورد؛ زمانیکه با صنفیهایش یکجا با شوق و علاقه به مکتب میرفتند.
رنگ زرد و سفید دیوارهای اتاق، او را به یاد صنف درسی میانداخت. اتاقش با تختخواب، چوکی، میز، الماری و قالین سرخ وطنی که با ذوق خود خریده بود، تزئین شده بود. آنجا را خیلی دوست داشت، چون یگانه پناهگاه آرامبخش لحظههای دلتنگیاش بود. هر زمانی که نیاز به تنهایی میکرد، ترجیح میداد به آنجا پناه ببرد، چون میتوانست به تماشای منظرهٔ بیرون از اتاق بنشیند.
تقریباً دو سال است که به مکتب نرفته است، چون طالبان اجازه تعلیم و تحصیل را برای دختران نمیدهند. حتی فکر کردن به آن، قلب مهربانش را به درد میکشد. ریحان رؤیاهای زیبایی برای تمام کردن تحصیل خود در کشور داشت تا بتواند مصدر خدمت برای خانواده و مردم باشد.
برای آرزوهایش، اشکهای مروارید میریخت که دروازه تکتک شد.
قد مادر در چوکات دروازه نمایان شد و بهمحض باز کردن در، مادر درجا خشکش زد. ابروهایش در هم خمیده با شتاب و حیرت به دخترش نگاه میکرد.
ـ دخترِ عزیزم، گریه میکنی؟
ریحان اشکهایش را پاک میکرد.
ـ مادرجان، به آرزوهای بعد از فراغت مکتب فکر میکردم… اینکه چگونه شخصیت خود را میساختم و به اهدافم میرسیدم.
مادر گفت:
«مادر به فدای چشمان عسلی و بادامیت.»
مادراش حلقههای افتادهٔ موی طلایی ریحان را که با اشک نمناک شده بود، پشت گوشش کرد. برای دختر دلبندش ناز و صدقه رفت و او را در آغوش گرم خود جا داد.
ـ حیف آن گونههای لالهایات که با آتش غم بسوزندش…
صورت ماهگونش را بوسید، نوازش کرد و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد.
ـ تشویش نکن دخترم، همهی این مشکلات حل میشود. بخیر دوباره مکتب میروی و تحصیل میکنی.
ـ امیدوارم چنین شود.
ریحان از احساسات پاک و نیک مادرش جان میگرفت و او را مبارز حقیقیِ زندگی خود میدانست. آغوش مادر برایش امنترین مکان از هر وحشتی بود. بودن در کنار مادر و مهربانیهای او، قوتبخش قلب ریحان بود.
روز پردردی را با خاطرات و آرمانهایی که از دست رفته بود، تجربه کرد.
وقتی طالبان حکومت را بهدست گرفتند، اوضاع کشور از لحاظ اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی رو به انحطاط رفت. حالت نابسامانی بهوجود آمد و مردم در حالت آشفتگی و سردرگمیِ روزگار خود مشغول بودند.
انسانها دایماً دنبال کسانی هستند که لحظات خوب و بد زندگی در کنارشان تحملپذیر باشد و بتوانند خوشی و غم را با آنها تقسیم کنند.
ریحان وقتی به مرسل میاندیشید، لبخند بر لب داشت. او قند و قندولِ دلِ ریحان بود؛ شوخیها و خندههایش، نشاطآورِ لحظههای دلتنگی ریحان بود.
مرسل را «فیثاغورثِ ریاضیِ صنف» صدا میزدند و همه میگفتند: «منتظر فورمولهای جدیدت هستیم، فیثاغورث جان!»
یگانه شخصی که راهگشای مشکلات و وسوسههای ریحان بود، رعنای قدبلندش بود. از باهوشی و ذکاوت او، ریحان متحیر میشد و در لای هر نظریهاش رازی نهفته بود. هدیه مهربان، انیس لحظههای بیتابی ریحان بود؛ بیشتر میشنید و کمتر حرف میزد. به صحبتهای دوستانش توجه میکرد و علاقه به درسهایش داشت.
هر چهارشان با هم رابطهای عمیق و نزدیک داشتند و خاطرات بیشماری از دوران مکتب با استادان، صنفیها و امتحانات ثبت کرده بودند. فوتبال و قدم زدن از سرگرمیهای اوقات فراغتشان بود. در ایام امتحان، با دوستانش یکجا درس میخواندند؛ نتایج امتحاناتشان خوب بود و با خوشی آن را با خانوادههایشان شریک میساختند تا حمایت بیشتر آنها را جلب کنند.
محبت و عشق توصیفناپذیری میان هر یک از آنها نسبت به دیگری رخنه کرده بود.
هر چهار دختر اهداف و رویاهای زیبایی داشتند و تمام مضامین صنف یازدهم را با شور و شوق میخواندند تا برای امتحان کانکور آماده شوند. برای فراغت از مکتب و ادامه تحصیل، یکجا برنامهریزی میکردند.
بعد از امتحان کانکور، خواستار راهیابی به دانشگاه کابل و رشتههای دلخواه خود بودند.
ریحان دختر قدرتمند و شجاعی بود، همیشه کارهایش را با نظم و دقت مدیریت میکرد. او یکی از بهترین، لایقترین و هوشیارترین شاگردان صنف بود. همهٔ استادان او را دوست داشتند؛ با مهربانی و چهرهٔ دلپذیرش، دلبر همهشان بود. با دوستانش با مهر رفتار میکرد و یاور سختیهایشان بود.
هدیه، بخشندهی تبسمهای نمکی برای خواهران و برادران خردتر از خود بود. مایل بود کارهای مربوط به خویش را خودش انجام دهد. در کارهای خانه با مادرش همکاری میکرد و میخواست فردی مفید و مؤثر در خانواده و جامعه باشد.



