top of page

روایت کودکانی که زیر سایه طالبان وادار به ازدواج شدند

  • Ariahn Raya
  • 4 days ago
  • 3 min read
Source: Online platforms; full photo credit not identified
Source: Online platforms

سنش آن‌قدر کم است که هنوز در میان حرف‌هایش از بازی‌های کودکانه، هم‌صنفی‌های سابقش و کتاب‌هایی یاد می‌کند که پس از بسته‌شدن مکتب، در گوشه‌ای از خانه خاک خورده‌اند.


اما او اکنون به‌جای نشستن در صنف درسی، در خانه مردی زندگی می‌کند که به گفته خودش بیش از 40 سال سن دارد.


خدیجه، 13 ساله از ولایت نیمروز، در گفت‌وگو با زن‌نیوز از زندگی مشترکش روایت می‌کند؛ در حالی که خودش تا هنوز معنای ازدواج را به‌درستی نمی‌داند.


او می‌گوید:


«من می‌خواستم مکتب بروم و بیشتر درس بخوانم. اما مرا به این پیرمرد دادند. شب‌ها در بغل مادرم می‌خوابیدم؛ حالا زیاد می‌ترسم و هر شب گریه می‌کنم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم مرا شوهر بدهند.»


خدیجه می‌گوید تصمیم ازدواجش نه با رضایت خودش، بلکه میان مردانی گرفته شد که درباره آینده‌اش تصمیم گرفتند.


او در روایت خود می‌گوید پدرش که در کار قاچاق مواد مخدر بوده، پس از بروز مشکل با یکی از افراد طالبان، ناچار به پذیرش ازدواج او شده است.


خدیجه می‌گوید:


«شنیدم که مرا به خاطر 50 کیلو تریاک به این طالب داده‌اند. من چیزی از این موضوع نمی‌فهمیدم. فقط می‌دانستم که دیگر نمی‌توانم به مکتب بروم یا به خانه خود برگردم. دیگر زندگی قبلی‌ام را ندارم.»


او می‌گوید زمانی که از ازدواجش باخبر شد، روزها گریه می‌کرد.


«من هنوز عروسک داشتم. هنوز با دخترهای همسایه بازی می‌کردم. نمی‌دانستم چرا باید زن یک مرد بزرگ شوم.»


روایت خدیجه تنها یکی از روایت‌های کودکانی است که پس از محرومیت گسترده از آموزش، با سرنوشت‌هایی روبه‌رو شده‌اند که در انتخاب آن هیچ سهمی نداشته‌اند.


در بادغیس، اقلیما نیز از آرزوهایی سخن می‌گوید که پیش از رسیدن به آن‌ها از او گرفته شد.


اقلیما می‌گوید همیشه آرزو داشت داکتر شود.


«وقتی مکاتب را بستند، فکر می‌کردم شاید چند ماه بعد دوباره باز شوند. کتاب‌هایم را نگه داشته بودم. اما به‌جای باز شدن مکتب، برایم لباس عروسی آوردند.»


اقلیما می‌گوید هنوز از زندگی زناشویی چیزی نمی‌داند.


«من هنوز کودک هستم. وقتی دخترهای هم‌سن‌ خودم را می‌بینم که درس می‌خوانند یا بازی می‌کنند، احساس می‌کنم چیزی از من گرفته شده است.»


در مزار شریف، مریم نیز روایت مشابهی دارد.


او می‌گوید آخرین روزی که از دروازه مکتب بیرون شد، فکر نمی‌کرد آن روز پایان همه آرزوهایش باشد.


«من می‌خواستم معلم شوم. می‌خواستم درس بخوانم. اما پس از صنف ششم دیگر اجازه ندادند به مکتب بروم. می‌خواستم خود را ناکام کنم تا دوباره در مکتب بمانم، اما با آن‌که پارچه امتحانم را سفید دادم، باز هم مرا کامیاب کردند. چون در خانه مانده بودم، پدرم مرا شوهر داد. حالا هیچ‌کس از آرزوهای من نمی‌پرسد.»


صدای مریم هنگام گفتن این جمله می‌لرزد:


«هیچ‌کس از من نپرسید که آیا می‌خواهم ازدواج کنم یا نه.»


سرنوشت خدیجه، اقلیما و مریم در حالی رقم خورده است که میلیون‌ها دختر در افغانستان از حق آموزش محروم هستند.


فعالان حقوق زنان بارها هشدار داده‌اند که بستن دروازه‌های مکاتب و دانشگاه‌ها تنها به محرومیت آموزشی ختم نمی‌شود؛ بلکه دختران را در معرض ازدواج زودهنگام، ازدواج اجباری و وابستگی کامل اقتصادی قرار می‌دهد.


در کشوری که دختران اجازه ندارند پس از صنف ششم به آموزش ادامه دهند، بسیاری از خانواده‌ها دیگر آینده‌ای برای تحصیل دختران نمی‌بینند.


برای شماری از این خانواده‌ها، ازدواج زودهنگام به گزینه‌ای تبدیل شده که جای مکتب را گرفته است.

اما بهای این تصمیم‌ها را کودکانی می‌پردازند که هنوز باید پشت میزهای درسی می‌نشستند.


خدیجه در پایان گفت‌وگو سکوت می‌کند. چند ثانیه بعد آرام می‌گوید:


«اگر مکتب باز می‌بود، شاید امروز عروس نمی‌بودم. شاید زن یک طالب نمی‌شدم و شاید من هم حق انتخاب داشتم.»


جمله‌ای کوتاه که شاید خلاصه سرنوشت هزاران دختری باشد که پس از بسته‌شدن دروازه‌های آموزش، کودکی‌شان نیز از آنان گرفته شد.


نام‌های خدیجه، اقلیما و مریم برای حفظ امنیت آنان تغییر داده شده است.

 
 
bottom of page