زخمهایی که دیده نمیشوند؛ روایت یک دانشجوی افغان
- Zan News

- 6 hours ago
- 4 min read

نویسنده: مرسل قیصاری
گاهی با خود فکر میکنم شاید سنگینترین چیزی که یک مهاجر افغان با خود حمل میکند، نه پاسپورت است، نه ویزه و نه حتی چمدانی که از وطن آورده است. سنگینترین بار، افغان بودن است.
من دانشجوی سال سوم رشته روابط بینالملل در پاکستان هستم. شبیه هر دانشجوی دیگری، صبحها به صنف میروم، شبها تا دیر وقت درس میخوانم، برای امتحانها استرس میگیرم، دلتنگ خانوادهام میشوم و برای آیندهای بهتر تلاش میکنم.
بزرگترین تفاوت من با همصنفیهایم در یک چیز است: هر بار که از من میپرسند «اهل کجا هستی؟»، پاسخ من برای آنان بیشتر از یک جواب ساده است و گاهی به آغاز یک سوءتفاهم تبدیل میشود.
چند ماه پیش، هنگام بازگشت از نزد خواهرم به خوابگاه، تکسی در یک ایست بازرسی متوقف شد.
مأمور پولیس ابتدا با راننده صحبت میکرد که چشمش به من افتاد. نمیدانم چگونه، اما به گمانم فهمید اهل پاکستان نیستم.
او از من نپرسید اهل کجا هستم؛ فقط گفت: «فکر کنم تو افغان هستی.»
با آنکه همه مدارک قانونیام را همراه داشتم، چون تنها بودم، دلم لرزید.
گفتم: «بلی، افغان هستم.»
پس از آن، یکییکی مدارکم را خواست. نخست کارت دانشجویی و کارت خوابگاهم را نشان دادم تا بداند دانشجوی بینالمللی هستم و بهگونه قانونی در پاکستان زندگی میکنم. اما او تأکید کرد و گفت: «اسناد قانونی.»
منظورش ویزه و برگه ثبت پولیس بود. خوشبختانه همه را همراه داشتم و برایش نشان دادم.
میدانم که بررسی مدارک بخشی از مسئولیت نیروهای امنیتی است و هیچ کشوری بدون اجرای قانون نمیتواند امنیت خود را حفظ کند. من نیز بهعنوان دانشجوی بینالمللی، احترام به قانون را وظیفه خود میدانم. اما آنچه مرا آزار داد، خود قانون نبود؛ احساسی بود که هنگام اجرای آن تجربه کردم.
در آن چند دقیقه احساس کردم پیش از آنکه مرا دانشجو ببینند، مرا افغان دیدهاند. احساس کردم باید ثابت کنم خطری برای کسی نیستم.
پس از بررسی اسنادم، آنها را به مأمور دیگری نشان دادند و از همه مدارکم عکس گرفتند. حتی نتوانستم بپرسم چرا. سپس مدارکم را پس دادند و گفتند: «میتوانی بروی.»
آن شب گذشت و فکر کردم شاید اتفاقی بود که فقط یکبار رخ داده و دیگر تکرار نمیشود؛ اما چند هفته بعد، همان اتفاق دوباره افتاد.
بار دیگر از نزد خواهرم برمیگشتم. من بهندرت بهتنهایی از دانشگاه و خوابگاه بیرون میروم، اما آن روز تولد خواهرم بود و میخواستم کنارش باشم تا کمتر احساس تنهایی و دوری از خانواده کند. مجبور بودم شب برگردم، چون امتحانهای آخر سمستر نزدیک بود.
در مسیر، تکسی دوباره متوقف شد. این بار مأمور پولیس از من پرسید: «از کجا هستی؟»
نخست گفتم: «دانشجوی بینالمللی هستم.»
لبخندی زد و دوباره پرسید: «از کدام کشور؟»
لحظهای سکوت کردم، چون میدانستم چه چیزی در انتظارم است.
گفتم: «از افغانستان هستم.»
او فوراً مدارکم را خواست. بدشانسیام این بود که نسخه چاپی ویزه تمدیدشدهام را همراه نداشتم و فقط فایل آن در تلفنم بود.
هنگامی که در پوشههای تلفن به دنبال فایل میگشتم، دستانم میلرزید؛ نه به این دلیل که مدرکی نداشتم، بلکه نمیخواستم حتی برای چند دقیقه کسی تصور کند حضورم غیرقانونی است.
از آن روز به بعد، بارها از خود پرسیدهام: چرا ما افغانها همیشه احساس میکنیم باید بیشتر از دیگران خودمان را توضیح بدهیم؟ چرا گاهی لازم است پیش از معرفی شخصیت، تحصیلات و آرزوهایمان، درباره قانونیبودن حضورمان صحبت کنیم؟
افغانستان سالهاست که در ذهن جهان با جنگ، حملات انتحاری، مهاجرت، طالبان و بحران شناخته میشود. این تصویر آنقدر تکرار شده است که گاهی فراموش میشود افغانستان فقط جنگ نیست.
افغانستان، هزاران دانشجویی است که در دانشگاههای جهان درس میخوانند.
افغانستان، دختری است که با وجود تمام سختیها هنوز برای علم میجنگد.
افغانستان، جوانانی است که تنها آرزویشان این است که روزی نام کشورشان با دانش و انسانیت شناخته شود، نه با اخبار جنگ.
درد ما این نیست که از ما مدارک بخواهند یا قانون اجرا شود. درد ما این است که گاهی احساس میکنیم ملیت ما، پیش از آنکه فقط یک ملیت باشد، به یک پیشداوری تبدیل میشود.
شاید هیچکس متوجه آن نگاه کوتاه، آن مکث چندثانیهای یا تغییر لحن نشود؛ اما برای کسی که بارها آن را تجربه کرده است، هر کدام زخمی کوچک است؛ زخمهایی که دیده نمیشوند، اما آرامآرام در قلب انسان جمع میشوند.
با این همه، من هنوز با غرور و افتخار میگویم افغان هستم.
به افغانستان، با همه زخمهایش، تعلق دارم.
به زبانم، فرهنگم، مردمم و خاطراتم افتخار میکنم.
اما گاهی آرزو میکنم روزی برسد که وقتی کسی از من میپرسد «اهل کجایی؟» و من با لبخند میگویم «افغانستان»، هیچ چیز تغییر نکند؛ نه نگاهش، نه لحنش و نه فاصلهای که ناگهان میان ما ایجاد میشود.
من نمیخواهم کسی برای افغان بودنم دل بسوزاند.
فقط آرزو دارم روزی افغان بودن نه دلیلی برای ترحم باشد و نه بهانهای برای سوءظن.
فقط یک ملیت باشد؛ همانگونه که ملیت هر انسان دیگری تنها بخشی از هویت اوست، نه حکمی درباره شخصیتش.
شاید بزرگترین آرزوی یک دختر افغان، داشتن زندگیای بدون ترس باشد.
شاید آرزوی بزرگتر این باشد که روزی، هر جا در جهان از او پرسیده شود «اهل کجایی؟»، بتواند با افتخار بگوید «افغانستان» و تنها پاسخی که دریافت میکند، یک لبخند معمولی باشد؛ نه نگاهی که او را مجبور کند بار دیگر ثابت کند فقط یک دانشجوست، فقط یک انسان است و هیچ گناهی جز افغان بودن ندارد.






