top of page

کودک 9 ساله دستمال‌فروش در هرات: «طالبان چندین بار مرا بازداشت کرده‌اند»

  • Ariahn Raya
  • 4 hours ago
  • 3 min read
AI-generated symbolic image of a nine-year-old Afghan girl selling tissues beside a car in Herat.
Symbolic image: AI-generated / Zan TV

به محض این‌که با روشن‌شدن چراغ سرخ ترافیک در یکی از چهارراه‌های شلوغ شهر هرات ایستادم، ضربه‌های پی‌درپی بر شیشه موتر توجهم را جلب کرد.


نگاه کردم. کودکی در حالی که در یک دست بسته دستمال کاغذی را در هوا تکان می‌داد، با دست دیگر پی‌هم به شیشه موتر می‌کوبید و با اشاره سر از من می‌خواست شیشه را پایین بکشم.


در چهره این کودک 9 ساله چیزی میان ترس و انتظار دیده می‌شد. او نمی‌دانست این توقف برایش فرصت فروش خواهد بود یا با برخورد تند یک راننده روبه‌رو می‌شود. خودش بعداً گفت که چنین لحظه‌هایی همیشه با نگرانی همراه است، چون رفتار خشونت‌آمیز برخی رانندگان در سرک برایش به تجربه‌ای تکراری تبدیل شده است.


موتر را کمی جلوتر در کنار سرک متوقف کردم و از او خواستم نزدیک‌تر بیاید. با احتیاط قدم برمی‌داشت؛ گویی هر حرکت راننده می‌توانست تصمیم بعدی‌اش را تغییر دهد.


خودش را «حسنی» معرفی کرد و گفت هفت ماه پیش همراه خانواده‌اش از ایران به افغانستان بازگشته است.


به گفته او، پدرش در ایران کار می‌کرد، اما پس از بازگشت، خانواده با بیکاری و فشار اقتصادی روبه‌رو شده است.


می‌گوید: «پدرم هر روز می‌رود سر چهارراه، شب دست خالی برمی‌گردد… پدرم می‌گوید کار نیست.»


حسنی در کنار فروش دستمال کاغذی، از تجربه‌هایی می‌گوید که زندگی روزمره‌اش در سرک را شکل داده است. در میان صحبت، مکث می‌کند و با صدای آرام کودکانه‌ای از من می‌پرسد:


«کاکا… تو که طالب نیستی؟»

وقتی مطمئن می‌شود با یکی از افراد طالبان صحبت نمی‌کند، درباره بازداشت و برخورد نیروهای طالبان با خود سخن می‌گوید.


او می‌گوید: «من چون دخترم و کار می‌کنم، طالبان اجازه نمی‌دهد کار کنم و لت‌وکوبم می‌کند، اگر ببینند…»


حسنی می‌گوید طالبان چندین بار او را هنگام کار در سرک بازداشت کرده‌اند و برای چند روز در محلی نگه داشته‌اند که خودش آن را زندان یا محل نگهداری کودکان توصیف می‌کند.


در حالی که همچنان تلاش می‌کند بسته‌های دستمال کاغذی‌اش را بفروشد و گاهی با مشتریان چانه می‌زند، درباره یکی از بازداشت‌هایش می‌گوید:


«ما وقتی این‌جا آمدیم، کار نبود که پدرم سر کار برود. مادرم هم مریض است. من و خواهر خوردترم می‌آییم کار می‌کنیم؛ من دستمال می‌فروشم و خواهرم ساجق.»


او ادامه می‌دهد: «طالبان ما را چندین بار بازداشت کرده است. یک بار من را به زندان برد و تا سه روز کسی خبر نبود. آخر پدرم خبر شد و من را آزاد کرد.»


به گفته حسنی، در جریان بازداشت با او خشونت شده و غذای کافی نیز در اختیار کودکان قرار نمی‌گرفته است.


می‌گوید: «وقتی گریه می‌کردم، من را شلاق می‌زد.»


او از بازداشت دیگری در ماه رمضان امسال نیز روایت می‌کند: «من فرار می‌کردم، طالب من را به زور داخل موتر انداخت. وقتی گریه کردم، با میل تفنگ به سرم زد. سرم شکست و خون شد.»


حسنی می‌گوید در محل نگهداری، دادن غذا به کودکان با روزه‌گرفتن آنان ارتباط داده می‌شد.


او می‌گوید: «داخل زندان هم به ما غذا نمی‌داد. فقط می‌گفت به کسی نان خشک داده می‌شود که روزه بگیرد. من چون خورد بودم نمی‌توانستم روزه بگیرم، می‌گفت تو حق نان خوردن نداری. شب‌ها به من نان نمی‌داد و می‌گفت چرا روز آب خوردی. داخل زندان نان نبود، فقط می‌توانستیم آب بنوشیم.»


او می‌افزاید: «طالب‌ها شب‌ها خودشان گوشت و برنج می‌خوردند. دختران و بچه‌هایی که روزه می‌گرفتند، برای آن‌ها هم فقط غذای اضافی یا نان خشک می‌دادند.»


هنگام صحبت درباره این تجربه‌ها، صدای حسنی می‌لرزد و اشک از گوشه چشم‌هایش جاری می‌شود. چند ثانیه مکث می‌کند و سپس از زندگی‌اش پیش از بازگشت به افغانستان می‌گوید.


«من در ایران مدرسه می‌رفتم، درس می‌خواندم، اما حالی مجبور شدم کار کنم.»


ترس اصلی او اکنون بازداشت دوباره است.


می‌گوید: «هر روز می‌ترسم که باز طالبان من را بازداشت کند، چون طالبان به پدرم گفته اگر این بار بازداشت شوم، به خاطر آزادکردنم نیاید و آزادم نمی‌کند.»


اما ترس، او را از آمدن به سرک بازنداشته است. دلیلش را ساده توضیح می‌دهد:


«شب‌ها در سفره ما که نان نباشد، من مجبورم کار کنم. پدرم می‌گوید برو کار کن.»


روایت حسنی، تجربه کودکی است که میان فشار اقتصادی خانواده و ترس از بازداشت گیر مانده است. او می‌گوید اگر در خانه بماند، درآمدی برای کمک به خانواده ندارد و اگر برای کار به سرک بیاید، هر روز نگران است دوباره بازداشت شود.


گفت‌وگوی ما در کنار سرک به پایان می‌رسد. حسنی بسته‌های دستمال کاغذی‌اش را دوباره در دست می‌گیرد و به سمت چهارراه می‌رود؛ جایی که موترها یکی پس از دیگری در برابر چراغ سرخ توقف می‌کنند و او برای فروش دستمال به سراغ راننده بعدی می‌رود.


اما برای او، هر چراغ سرخ فقط چند دقیقه فرصت برای فروش یک بسته دستمال نیست؛ لحظه‌ای است میان انتظار برای پیدا کردن مشتری و ترس از این‌که چه کسی در موتر بعدی نشسته است.

 
 
bottom of page