top of page

بازگشت اجباری، بی‌سرنوشتی و اشکِ گرسنه‌گی؛ روایت زنان بی‌سرپرست افغان پس از اخراج از ایران

  • Ariahn Raya
  • Jul 30
  • 3 min read
Photo: Wakil Kohsar/AFP via aljazeera
Photo: Wakil Kohsar/AFP via aljazeera

در کمپ مهاجران مرز اسلام‌قلعه، سرحد میان ایران و افغانستان، در گرد و غبارِ خاک، زنانی ایستاده‌اند که دیگر نه امید به بازگشت به کشور برای‌شان مانده و نه هم راهی برای ادامه زندگی در آن‌سوی مرز؛ زنانی که سال‌ها در ایران، در حاشیه‌ها زندگی کرده‌اند.


دختران و زنانی که در پست‌ترین مشاغل، با کمترین حقوق و بدون هیچ حمایتی، چندین سال را در کشور ایران، با تحقیر، لگدمال شدن هویت‌شان، و زخم‌زبان هم‌زبانِ اتباع آن کشور سپری کرده‌اند، حالا پس از اخراج اجباری، به سرزمینی بازگشته‌اند که هیچ‌کس منتظر آنان نیست.


این زنان بی‌سرپرست که به‌تازگی وارد هرات شده‌اند، با نگرانی از آینده‌ی ناروشن‌شان سخن می‌زنند و می‌گویند نه سقفی برای خواب دارند، نه نانی برای خوردن، و نه امیدی برای فردای روشن.


زرغونه، 38 ساله، خانم بی‌سرپرستی است که با سه کودک‌اش به وطن بازگردانده شده است.


او، همان‌گونه که عرق ناشی از گرمای سوزان از پیشانی‌اش جاری شده، با آه و اندوه می‌گوید:

«دولت ایران ما را به زور اخراج کرد. فریاد زدم که شوهرم سرباز اردوی ملی افغانستان بوده، اما قبل از وارد شدن طالبان کشته شد، ولی باز هم به من رحم نکردند. من با این سه کودک یتیم خود کجا بروم؟ نه نان و نه هم سرپناهی برایم وجود دارد. از کی کمک بخواهم؟ جز خدا کسی را ندارم.»


در میان صدها هزار مهاجر افغان که در ماه‌های پسین به‌گونه‌ی اجباری از ایران اخراج شده‌اند، هزاران زن بی‌سرپرست با کودکان خردسال دیده می‌شوند که به‌تنهایی راه بی‌انتها را پیموده‌اند و با کودکان گرسنه، بدون وسایل و امکانات خانه، به افغانستان برگشته‌اند.


شهلا، یکی از این زنان بی‌سرپرست، می‌گوید که باشنده‌ی ولایت مزار است و شوهرش را دوازده سال پیش، از دست داده است.


«من بیست سال پیش با شوهرم به ایران رفتم، آن‌وقت تازه عروس شده بودم. هشت سال تیر شد، یعنی دوازده سال پیش، شوهرم را پولیس گرفت و بسیار لت‌وکوب کرده بود. وقتی به افغانستان آمد، تماس گرفت و گفت که می‌رود تداوی کند و پس برمی‌گردد، اما بیچاره فوت کرد، چون خیلی لت‌وکوب شده بود.»


شهلا اکنون غم نداشتن سرپرست را فراموش کرده، اما غم نداشتن سرپناه در درونش موج می‌زند. «تا چندی پیش می‌گفتم من سرپرست ندارم و بسیار رنج می‌کشیدم، ولی فعلاً که به کشور خودم برگشتم، می‌دانم که سرپناه ندارم. این درد و رنج بیشتری دارد که با دو دخترم به وطنم برگشتم، ولی نه جای دارم و نه هم مکانی.»


در کمپ‌های موقت مهاجران، در چشمان و چهره‌های زنان و دختران افغان ترس، وحشت و نگرانی موج می‌زنند.


زهره 27ساله که با دو فرزندش در گوشه‌ای از کمپِ موقت نشسته است، می‌گوید:

«ما را پولیس بازداشت کرد و از ایران بیرون‌مان کردند، گفتند به وطن‌تان برگردید. اما اینجا هیچ‌کس منتظر ما نبود. نه خانه داریم، نه فامیلی که کمک‌مان کند، من خرد بودم و کاکایم من را به سنِ 11سالگی به شوهر داد، برایم می‌گفت پدر و مادرت در تصادف کشته شده است، شوهرم در چاه کار می‌کرد و وقتِ کار به اثرِ گازِ چاه مرد، کاکای من هم من را بیرون انداخت، من در خانهٔ ایرانی‌ها نظافتچی بودم و مصرفِ زندگیِ خود را پیدا می‌کردم.»


او با چشمانی پُر از اشک و صدایی که در غم و رنج بی‌سرنوشتی خفه شده است، به صحبت‌هایش ادامه داده، می‌افزاید:

«من وقتی در کمپ تنباکو در ایران بودم، پول نداشتم تا برای بچه‌هایم چیزی خوردنی بخرم. بچه‌هایم شب‌ها از گرسنگی گریه می‌کردند و من فقط نگاه‌شان می‌کردم. حالا شاید دولت در کمپ افغانستان به ما کمک کند، اما ترسم این است که دوباره کودکانم را به دلیل گرسنگی گریان ببینم.»


هرچند طالبان از تلاش‌ها برای رسیدگی به چالش‌های مهاجران و همچنین ایجاد سهولت سخن می‌رانند، اما دیده می‌شود که پس از بازگشت این موج مهاجران افغان، هیچ‌گونه زیرساختی برای اسکان و حمایت از مهاجران وجود ندارد؛ به‌ویژه زنان بی‌سرپرست که بیش از همه در حاشیه قرار گرفته‌اند.

 
 
bottom of page