top of page

رؤیاهای ناتمام؛ کانکور بدون دختران در افغانستان

  • Writer: Zan News
    Zan News
  • Oct 25
  • 6 min read

بخش آخر | دخترانی که هنوز امید را ترک نکرده‌اند

Photo: UNICEF
Photo: UNICEF

نویسنده: روئینا بخشی


دختران با مطالعه به همدیگر کمک می‌کردند و بیشترشان شغل خیاطی را آغاز کردند تا روزنه‌ای از امید برای خود بسازند.


ریحان شمع‌های کیک هژده‌سالگی‌اش را فوت کرد و در دل، آرزوی بازگشایی مکتب‌ها و رسیدن به آرمان‌هایش را نمود. پدر به چشمان پرامید ریحان نگریست و حرف دل او را شنید.


ـ عزیزِ پدر، در خانه مطالعه کن. ناامید نباش، به آینده‌ات خوش‌بین باش دخترم، تو دختر شجاعِ پدرت هستی.


ریحان لبخندی زد، دقایقی را در کنار خانواده سپری کرد و باهم کیک میل کردند.


هرچند دوباره ایستادن در اوج تاریکی برای ریحان نهایت اضطراب‌آور بود، اما کتاب‌هایش بار دیگر پناهگاه او شدند. او تصمیم گرفت به حرف‌های مردم اعتنا نکند، چون مردم همواره بر اساس ذهن و دیدگاه خود قضاوت می‌کنند. مهم، حرفِ دلِ خودِ ماست.


پدرش با محبت ‌گفت:

ـ دخترِ مقبولم، تشویش نکن! باید قوی باشی. تو مکتب را تمام خواهی کرد، فقط تلاش کن و به خداوندی اعتماد داشته باش که بسیار مهربان است.


ریحان با لبخند پاسخ ‌داد:

ـ بلی پدرجان، درست می‌گویید. دوباره کوشش می‌کنم ایستاده شوم. دخترِ شما پدری مبارز چون شما دارد و من با داشتن‌تان هیچ تشویشی ندارم.


پدر پرسید:

ـ دخترم، وعده می‌دهی؟


ریحان با لبخند پاسخ داد:

ـ بلی، وعده می‌کنم… شکر که برایم هستی، پدرجان.


ریحان می‌خواست به‌حیث یک ژورنالیست در دانشگاه کابل پذیرفته شود، اما متأسفانه این رؤیا تا هنوز ناتمام مانده است. ناگهان با اشتیاق، دروازه‌های الماری را باز کرد، کتابچه‌ها و قلم‌های سیاه و آبی‌اش را برداشت و آغاز به نوشتن خاطرات خود نمود. در میان واژه‌ها و یادداشت‌هایش، گویی به پرواز درمی‌آمد.


هدیه بعدازظهرها به خانهٔ ریحان می‌آمد و هر دو با اشتیاق درس‌های مکتب را مرور می‌کردند: ریاضی، بیولوژی، تاریخ، جغرافیه و مضامینی که برای آمادگی امتحان کانکور لازم بود.


روز بعد، هدیه روی چوکیِ عقبِ میز قهوه‌ای‌رنگِ اتاق ریحان نشسته بود و به برگ‌های سبز درختانِ کنارِ پنجره خیره بود. هوا گرم بود؛ پنجرهٔ اتاق را باز کرد تا هوای تازه را به ریه‌هایش جا دهد.


ـ ریحان، چی فکر می‌کنی؟ آیا امتحان کانکور را سپری خواهیم کرد و طالبان اجازه رفتن به دانشگاه را برای ما می‌دهند؟ من اصلاً به امارت اسلامی و طالبان باور ندارم که برای دختران اجازه آموزش بدهند.


لحظه‌ای در سکوت فرو رفت و ناگاه بغضش ترکید و به گریه افتاد.


ریحان با سرعت از جایش برخاست، هدیه را در آغوش کشید، موهای سیاه و خوش‌بویش را بوسید، اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:

ـ عزیزم، باید به خداوند باور داشته باشیم و برای اهداف خود تلاش کنیم. ما این امتحان را سپری می‌کنیم و در نهایت موفق به دانشگاه می‌شویم. فقط باید قوی باشیم و امید خود را از دست ندهیم.


ریحان لحظه‌ای هدیه را نوازش کرد و همان‌طور که در آغوشش داشت، امیدوار بود که کلامش روزی به واقعیت مبدل شود.


دختران در این شرایط دشوار در کنار هم ایستادند، مقاومت کردند و دست از تلاش برنداشتند تا امیدی برای هم‌نسلان خود باشند و شجاعانه مسیر خویش را ادامه دهند.


(تا برای این آزمون آمادگی لازم را داشته باشند.)


دقایقی به تماشای اخبار تلویزیون طلوع‌نیوز نشسته بود که اعلام را شنید:

«شاگردان اناث صنف دوازدهم می‌توانند امتحان صنف‌های‌شان را سپری کنند و آمادگی لازم را داشته باشند.»


این، بهترین لحظه و خبری بود که ریحان در این روزها شنیده بود. با هیجان تمام، فوراً با هدیه تماس گرفت.


ـ آیا شنیدی؟ می‌توانیم امتحان صنف دوازدهم را بدهیم و شاید بعداً امتحان کانکور را هم! یک خبر مثبت است، نظرت چیست؟


هدیه هم خیلی خوشحال بود.

ـ تشکر جانم، بخاطر بهترین خبرت! هههه ببین، برای هدیه‌ات امروز واقعاً هدیه دادی. به‌زودی باید ببینیم که یک عالم کار و آمادگی در پیش داریم!


هر دو خرسند بودند و تلاش می‌ورزیدند تا امتحان را به‌خوبی سپری کنند. بعد از مدت‌ها، ریحان لبخند بر لب داشت. وقتی والدینش به او نگاه می‌کردند، می‌دیدند که می‌خندد و امید در چشمانش برق می‌زند. با رفتار و کردار نیک، دوباره روابط خود را با فامیل و اقارب از سر گرفت.


وقتی دوباره قلب به تپیدن می‌افتد و خون در رگ‌ها جاری می‌شود، شور و انگیزه به جسم بازمی‌گردد. این خبر، نوری از امید برای امتحان کانکور بود.


در سال 1402، در یک روز نیمه‌آفتابی، تمام دختران صنف دوازدهم به مکتب رفتند تا امتحان‌شان را سپری کنند. دختران مکاتب لباس سیاه (حجاب) پوشیده بودند و چهره‌های زیبای‌شان را با ماسک سیاه پنهان کرده بودند.


وقتی صنفی‌های‌شان را پس از مدت‌ها دوباره دیدند، همدیگر را در آغوش گرفتند، بوسیدند، لبخند زدند و اشک ریختند. چقدر انتظار سختی است و لحظه‌ شماری به دیدار عزیزان، دل را می‌تکاند.


امتحان مانند کانکور شامل تمامی مضامین صنف دوازدهم در چندین ورق اخذ شد. ریحان و هدیه در یک چوکی با هم نشستند و سرگرم حلِ سوالات شدند. بالاخره تمام شد و دوباره خوشحال و مسرور به خانه برگشتند. آنها در مورد روزِ امتحان با خانواده صحبت کردند و خاطرات آن روز را یکی‌یکی تعریف می‌کردند.


نزدیک امتحان بود. ریحان سخت درس می‌خواند تا موفق شده و در رشتهٔ دلخواه خود کامیاب شود؛ مسلکی که اقارب او و دولت برای دختران نمی‌پسندیدند، اما ریحان به آن علاقه‌مند بود و برای رسیدن به آن تلاش فراوان می‌کرد.


او می‌دانست که ژورنالیست بودن تحت حاکمیت طالبان بسیار دشوار است، اما باور داشت روزی آزاد خواهد شد و این مسلک را ادامه داده، مایهٔ افتخار و خدمت برای مردم می‌گردد و از طریق چینل‌های تلویزیون معلومات و اخبار را با مردم شریک می‌سازد.


هدیه رشتهٔ اقتصاد را دوست داشت و بسیار مشتاق بود در این بخش کار کند. دو مسلک متفاوت، همراه با مشکلات گوناگون در شرایط کنونی دختران کشور!


در نخست باید امتحان ولایات برگزار می‌شد. دختران همانند پسران مراحل ثبت‌نام کانکور را با خوشی انجام دادند. این، بهترین احساس برای آینده و آرزوهای آنان بود.


اما ناگهان همه‌چیز رنگ عوض کرد. دولت اعلام کرد که دختران نمی‌توانند این امتحان را سپری کنند. شنیدن این خبر، مانند یک ضربهٔ ناگهانی بود. بیان احساس ریحان دشوارتر از توصیف بود؛ هرگز تصور نمی‌کرد چنین شود. قلبش جرقه برداشت، باورش را از دست داد، بارها گریه کرد و سیل مروارید اشک‌ها دامنش را تر می‌کرد.


همه‌چیز مانند کهکشان تاریکی بود که ریحان در آن غرق می‌شد. دیگر دوست نداشت پرنده‌های پشت پنجرهٔ اتاقش را تماشا کند؛ جیک‌جیک آن‌ها آرام‌بخش ذهنش نبود، پریدن از شاخه‌ای به شاخهٔ دیگر و آشیانه ساختن‌شان دیگر برایش جذاب نبود.


 قلبِ قوی و ظاهرِ مهربان در چشمانش هویدا بود، مگر حالا دختری بود پرپرشده در هوا. دستِ همه از یاری‌رساندن به او کوتاه بود، زیرا تصمیم دولت دربارهٔ کانکور سال 1402 گرفته شده بود.


پسران در کشور، بدون دختران، این آزمون را سپری کردند و رهسپار دانشگاه‌ها شدند. روزی دردناک برای دختران بود. قلبِ ریحان زخمی‌تر از گذشته شد و تجربه‌ای تلخ را از سر گذراند که افکارش را ویران کرده بود.


ـ عزیز دلم، خودت را نابود می‌کنی… از این بیشتر نمی‌توانم تحمل کنم که تو درد بکشی.

ـ مادرجان، همه‌چیز با خودش مرا تمام می‌کند.

ـ دخترم، تنها تو نیستی… ببین، هم‌سن‌وسالانت هم هستند. تو باید الگوی امید برای‌شان باشی، نه این‌که خودت را ببازی.


موهایش آشفته بر شانه‌هایش افتاده بود، ابروانش در هم کشیده، و سرش را بر زانوهای همدم خود گذاشت و به خواب رفت.


تقریباً یک ماه بعد، نتایج آزمون پسران در رسانه‌های اجتماعی نشر شد؛ لحظه‌ای خفه‌کننده برای دختران محسوب می‌شد.

ریحان با اندوه گفت:

ـ اگر من هم این امتحان را سپری می‌کردم، حالا شاید نتیجه‌ام را به‌دست آورده بودم و مطمئن هستم که کامیاب می‌شدم.


با شوخی‌های رحمت، حالش کمی بهتر می‌شد. هدیه دایماً به دیدنش می‌آمد، با هم به کتابخانه می‌رفتند و بوی خوش کتاب‌های نوچاپ‌شده را عمیق استشمام می‌کردند.


ـ در دلِ ناامیدی‌ها و زیر سایهٔ سیاه، باید دنبال ستارهٔ درخشان بود.


ـ اگر ندرخشید، چی؟


ـ نه، باور داشته باش، آن‌که چیزی را بر دل می‌افگند، حتماً رسیدن به آن را هم چاره می‌کند.


ـ ریحان، بیا ببین چی کتابی است! از نویسندهٔ تُرک، هاکان منگوچ، چه جمله‌ای نوشته است!

«هفت اصل زندگی: افکار مثبت، عشق، ایمانِ بی‌قید و شرط، بخشش، کمک و یاری به دیگران، شکرگزاری و دعا از صمیمِ قلب.»


ـ بلی، خیلی زیبا و دقیق… بشنو! «دنیا یک درختِ آرزو است و به همین خاطر باید به آرزوها و افکارتان اهمیت بدهید.»


ـ ریحان، پس از این رُمان‌ها را بیشتر بخوانیم.


ـ خیلی خوب است، کتابِ دوستِ بی‌مرامی است. می‌خواهم از احساسات، تجارب، خاطرات، آرزوهای ناتمام، اهداف و لحظه‌هایی که سپری کرده‌ام بنویسم.


ـ حالا شدی ریحانِ قوی و شجاعِ من!

مولانای جان چه زیبا گفته است:

کوی نومیدی مرو، اُمیدهاست

سوی تاریکی مرو، خورشیدهاست


هر دو باهم دو کتاب گرفتند و قدم‌زنان راهی خانه شدند.


ریحان به خداوند باور داشت که حتماً قلبش را مرهم می‌کند و به او قوت می‌بخشد؛ روزی برای خانواده و مردمش خدمت خواهد کرد و همیشه دختری مهربان باقی می‌ماند.


اکنون ریحان در آینده‌ای نامعلوم، همراه با سرنوشت و رؤیاهای معلق در فضا، به‌سر می‌برد.


بلی! این داستان، بازتابی از زندگی دخترانی مانند ریحان است؛ دخترانی که در افغانستان زندگی می‌کنند و اکنون روح و روانی آشفته دارند، اما در ظاهرِ خندانِ خود، اندوه را پنهان کرده و با شجاعت به زندگی ادامه می‌دهند.

 
 
bottom of page