روایتهای تلخِ خشونت علیه زنان زیر پرچم «اسلامی» خواندهشده طالبان
- Ariahn Raya
- Jan 29
- 3 min read

زننیوز در گفتگو با زنان و دختران افغانستان به روایتهایی دست یافته است که از خشونت سیستماتیک و عادیشده علیه زنان حکایت دارد؛ روایتهایی که تجربههای مستقیم زنان از خشونت خانوادگی را بازتاب میدهد.
«چون حاضر نبودم با یک مرد 45 ساله ازدواج کنم، پدرم چنان لتام کرد که فکر کردم نفسهای آخرم است. پدرم من را در 13 سالگی، در بدل پول عروس کرد.»
«شوهرم گوشتهای بدنم را با چاقو میبُرد… مردم هر روز سه وعده غذا میخورند، من چهار وعده لت و کوب.»
«کاش با ضربهٔ اولش میمُردم، تا هر روز مرگ را زندگی نمیکردم.»
این روایتها از سوی حسنا، خاتمه و ستاره با زننیوز در میان گذاشته شده است؛ زنانی که از خشونت خانوادگی سخن میگویند.
حسنا، دختر 15 ساله و باشندهٔ ولایت نیمروز است که دو سال پیش به زور لتوکوب از سوی پدرش مجبور به ازدواج در سن کودکی شده است. او میگوید که پدرش وی را در بدل پول به یک قاچاقبر مواد مخدر فروخته و وادار به ازدواج کرده است.
«این مرد قاچاقبر مواد مخدر است و پدرم من را مجبور کرد با او ازدواج کنم. من 13 ساله بودم. گفت یا مرگ یا این شوهر. مرد 45 سالهای بود که برایم خواستگاری آمد. چون راضی نبودم، پدرم چنان لتام کرد که فکر کردم آخرین نفسم است. من را در بدل 30 لک فروخت.»
حرکتهای ناموزون دستها و سر حسنا، نشانهٔ ترس و وحشتی است که هنوز در وجودش مانده؛ ترس از مشتهای پدر، و ترس از مردی که آیندهاش را بلعیده است.
او میگوید در پانزدهمین روز پس از عروسی دچار افسردگی شدید شده و اکنون از بیماری روانی رنج میبرد.
خاتمه، زن دیگری است که زیر سایهٔ طالبان بدترین نوع خشونت را تجربه میکند. او میگوید طالبان نهتنها به شکایتش رسیدگی نکردهاند، بلکه او را تهدید به زندان کردهاند.
این زن 26 ساله از بادغیس میگوید:
«شوهرم گوشتهای بدنم را با چاقو میبُرد. مردم در یک شبانهروز سه وعده غذا میخورند، من چهار وعده لت میخورم. پدرم نمیدانست که معتاد است. حدود پنج سال از عروسیام میگذرد. هر روز کمر و رانهایم را با چاقو میبُرد و میگوید پول پیدا کن، وگرنه همینطور گوشتهایت را میبُرم تا بمیری.»
او افزود زمانی که برای گرفتن طلاق به اداره امر به معروف طالبان مراجعه کرده، با تهدید مواجه شده است.
«دو ماه پیش رفتم پیش طالبها و گفتم شوهرم من را لت میکند و میخواهم طلاق بگیرم. کلانِ طالب گفت این زن را زندان کنید؛ از شوهر شکایت کردن گناه دارد. گفت تو حق طلاق نداری، شوهرت اگر بخواهد تو را طلاق میدهد. اگر بار دیگر شکایت کنی، آخر خودت را در زندان میبینی.»
ستاره، زن دیگری از ولایت غزنی، میگوید که پدرش او را بهزور به مردی داده که زن دیگر نیز داشته است. او از روزهای آغازین زندگی مشترکش چنین میگوید:
«شب اول که شوهرم به خانهٔ ما آمد، ترسیدم، خیلی کلانسن بود. وقتی همه رفتند، به من گفت بیا روی بستر بخوابیم. من ترسیده بودم، خواستم فرار کنم. با فلاکس چنان زد که از هوش رفتم. کاش همان ضربه اول میمُردم، نه اینکه هر روز لتوکوب شوم. فردا به پدرم گفتم، پدرم گفت اگر تو را بکُشد هم شوهرت است و حق دارد. نمیدانم حق خودم کجاست؟ چرا یک مرد حق دارد ولی زن نه؟»
ستاره برای فرار از این خشونت به ادارهٔ طالبان مراجعه کرده، اما آنها نیز او را تحقیر کردهاند.
«رفتم به حوزه گفتم شوهرم هر روز لتوکوبم میکند. طالبها خندیدند و گفتند برو برایش غذا پخته کن، خوب میشود. یکی به تمسخر گفت: حتماً مقبول نیستی که لتات میکند.»
اینها فقط روایت نیستند، بلکه زخمهای باز زنانی است، که در افغانستان زیر حاکمیت طالبان، جایی برای پناه، شکایت یا عدالت ندارند.
روایتهایی که هر کلمه ی آن وزن درد یک نسل را به دوش میکشد؛ نسلی که میان مشت، سنت، معامله، و بیعدالتی نفس میکشد و زنده میماند.



