top of page

زخم 15 آگست؛ «من کابل را با گریه ترک کردم»

  • Writer: Zan News
    Zan News
  • 2 days ago
  • 3 min read
Sent to Zan tv
Farahnaz Froogh | Journalist
Sent to Zan TV

نویسنده: فرحناز فروغ | خبرنگار


من خبرنگار بودم؛ با کلمه‌ها زندگی می‌کردم و با دوربین و قلم، درد مردمم را روایت می‌کردم. اما روزی رسید که خودم شدم یکی از همان آدم‌هایی که باید از دردشان می‌نوشتم.


روزی که کابل سقوط کرد، انگار چیزی بیشتر از یک شهر را از دست دادم؛ خانه‌ام را، کوچه‌هایم را، دوستانم را، خاطراتم را و آرامشی را که فکر می‌کردم همیشه خواهم داشت. با چشمانی پر از اشک، کابل را ترک کردم.


وقتی از خانواده‌ام جدا می‌شدم، نمی‌دانستم این خداحافظی برای چند روز است، چند ماه است یا شاید برای همیشه.


هنوز صدای آن روزها در ذهنم زنده است؛ صدای گریه مردم، صدای اضطراب، صدای قدم‌هایی که نمی‌دانستند به کجا می‌روند.


من هم در میان همان جمعیت بودم؛ خبرنگاری که سال‌ها درد دیگران را روایت کرده بود، اما آن روز خودش هیچ کلمه‌ای برای روایت دردش پیدا نمی‌کرد.


خیلی سخت و دردناک بود و دردناک‌تر از آن این بود که خواهرم را در انفجاری در حوزه ششم امنیتی کابل از دست داده بودم. حمل خاطراتش برایم بسیار سنگین بود.


هنوز برایم سخت است باور کنم دختری که روزی در خانه کنار ما زندگی می‌کرد، می‌خندید، حرف می‌زد و بخشی از زندگی ما بود، حالا فقط در خاطرات من حضور دارد.


من نتوانستم برای آخرین بار او را در آغوش بگیرم. نتوانستم بگویم چقدر دوستش داشتم.


و شاید دردناک‌ترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه جنگ فقط آدم‌ها را نمی‌کشد، گاهی فرصت خداحافظی را هم از خانواده‌ها می‌گیرد.


اکنون من در غربت هستم و خواهرم زیر خاک وطنم آرام گرفته است.


گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر آن انفجار اتفاق نمی‌افتاد، امروز کجا بود؟ چه می‌کرد؟ آیا هنوز صدایش در خانه می‌پیچید؟ آیا هنوز با هم درباره زندگی و آینده حرف می‌زدیم؟


هیچ‌کدام از این سؤال‌ها جواب ندارند.


آن روز فهمیدم بعضی دردها را نمی‌توان فقط با کلمات روایت کرد.


من خواهرم را از دست دادم، وطنم را ترک کردم و حالا در غربت زندگی می‌کنم؛ با خاطراتی که هر کدام‌شان بخشی از قلبم را با خود برده‌اند.


گاهی مردم فکر می‌کنند نجات پیدا کرده‌ام، چون از آن جنگ و ناامنی بیرون آمده‌ام. اما کسی نمی‌پرسد با چه چیزی از آنجا بیرون آمده‌ام.


من کابل را ترک کردم، اما کابل مرا ترک نکرد.


هر شب بخشی از آن شهر با من به خواب می‌آید؛ کوچه‌ای که از آن عبور می‌کردم، صدای آشنای خانواده‌ام، چهره دوستانم و آن خانه‌ای که حالا فقط در خاطراتم وجود دارد.


غربت فقط دور بودن از یک سرزمین نیست؛ گاهی یعنی هر روز صبح بیدار شوی و بفهمی زندگی‌ای که می‌شناختی، دیگر وجود ندارد.


من هنوز همان خبرنگارم؛ اما این بار خبری که می‌خواهم روایت کنم، خبر خودم است.


خبر زنی که خانه‌اش را از دست داد.


خبر خانواده‌ای که از هم دور افتاد.


خبر نسلی که مجبور شد با چمدانی کوچک، دنیایی از خاطرات را ترک کند.


گاهی دلم می‌خواهد دوباره به کابل برگردم؛ نه برای اینکه گذشته را تغییر بدهم، فقط برای اینکه یک بار دیگر کنار خانواده‌ام بنشینم و احساس کنم هنوز جایی در این دنیا هست که به آن تعلق دارم.


من کابل را با گریه ترک کردم…


اما هنوز امید دارم روزی بتوانم بدون اشک، از کابل یاد کنم.


تا آن روز، من با خاطراتم زندگی می‌کنم، با دلتنگی‌هایم می‌نویسم و سعی می‌کنم زنده بمانم؛ شاید روزی دوباره قلمم، به جای روایت سقوط و فرار، از بازگشت، آرامش و دیدار دوباره خانواده بنویسد.

 
 
bottom of page