پنج سال امیدهای از دسترفته؛ آیا جهان به این عادت کرده است؟
- Zan News

- 22 hours ago
- 3 min read

نویسنده: مرسل قیصاری
پانزدهم آگست برای بسیاری از مردم شاید یک تاریخ عادی باشد؛ تاریخی در تقویم، تاریخی در کتابهای سیاسی، تاریخی که با سقوط کابل و بازگشت طالبان برابر است. اما برای من، پانزدهم آگست یک تاریخ عادی نیست. یک زندگی است؛ زندگیای که از همان روز تکهتکه شد.
برای من، نوشتن تنها راهی است که بتوانم دردم را بیان کنم. اما روزهاست به خودم فکر میکنم؛ به پنج سال گذشته. به اینکه اگر بخواهم درد این پنج سال را بنویسم، از کجا شروع کنم؟ از روزی که شهر به شهر آواره شدیم؟ از روزی که مکتبم را از دست دادم؟ از روزی که فهمیدم دیگر نمیتوانم امتحان کانکور بدهم؟ از سالهایی که در خانه ماندم؟ از شبهایی که بیصدا برای آرزوهایم گریه کردم؟ یا از امروز که در کشور دیگری زندگی میکنم و هنوز نتوانستهام از وطنم دل بکنم؟
نمیدانم از کدام اینها شروع کنم. کلمات را گم کردهام. انگار کلمات هم شرمنده این پنج سال درد و رنج دختران افغان هستند.
آن روزهای تاریک را خوب به یاد دارم؛ از روزی که جوزجان را ترک کردیم تا روزی که خبر سقوط کابل به گوشم رسید. کابل که سقوط کرد، دیگر چیزی شبیه گذشته باقی نمانده بود.
مدتی در کابل زندگی کردیم. بعد دوباره به جوزجان برگشتیم؛ بهخاطر مکتب من، بهخاطر برادرم، بهخاطر وظیفه پدرم و بهخاطر زندگیای که هنوز امیدوار بودیم شاید بتوانیم ادامهاش بدهیم. اما زندگی دیگر شبیه گذشته نبود. دیگر نمیتوانستیم بلند بخندیم، قدم بزنیم و حتی آزادانه نفس بکشیم.
مکاتب، دانشگاهها و همه مراکز علمی یکی پی دیگری به روی دختران وطنم بسته شدند. برای دخترانی که تمام عمرشان را با رؤیای درسخواندن گذرانده بودند، این بستهشدنها، فرو ریختن بخشی از آیندهمان بود.
گاهی با خود فکر میکنم که من خوشبخت بودم. من توانستم مکتب را تمام کنم. در سال 2022، در آخرین دور فارغین دختران در زمان حاکمیت طالبان، فارغ شدم. سرانجام، پس از تلاشهای بسیار، در سال 2024 به پاکستان آمدم. اینجا در رشته مورد علاقهام دانشگاه را شروع کردم. سفر آسانی نبود. مسیر پرخموپیچی را طی کردم تا بتوانم تحصیلم را ادامه بدهم و به این دلیل خوشحال بودم.
اما همین خوشحالی یک درد دیگر هم با خودش دارد؛ احساس گناه. چون من توانستم، اما دختران زیادی نتوانستند. هزاران دختر افغان، با استعدادهای ناب، هنوز پشت درهای بسته قفل ماندهاند.
دخترانی که کتابهایشان هنوز گوشه اتاقشان است. دخترانی که یونیفورم مکتبشان را هنوز دور نریختهاند. دخترانی که رؤیای داکترشدن داشتند. دخترانی که میخواستند خبرنگار شوند. و شاید امروز تنها کاری که میتوانند بکنند، نگاهکردن به کتابهایی است که دیگر اجازه ندارند بازشان کنند.
امروز افغانستان تنها کشور جهان است که در آن دختران بالاتر از صنف شش، به دلیل جنسیتشان از آموزش محروماند.
این پنج سال برای دختران و زنان افغان، پر از درد، رنج، تاریکی و اشکهای بیپایان بود. زنان و دخترانی که تنها با بستهشدن دروازههای مکتب روبهرو نشدند؛ آنان بهتدریج از بخشهای مختلف زندگی عمومی کنار زده شدند. حق کار، رفتوآمد، حضور اجتماعی و بسیاری از آزادیهای روزمرهشان محدود شده است.
و من از خود میپرسم: آیا جهان به این عادت کرده است؟ آیا پنج سال کافی نیست؟ یک دختر افغان باید چند سال دیگر پشت دروازه مکتب بایستد تا جهان بفهمد که این فقط محرومیت از تحصیل نیست؛ این محرومیت از آینده است. این درد یک نسل است.
من پنج سال گذشته را با خود حمل میکنم. هرجا که میروم، افغانستان با من است.
پنج سال گذشت. پنج سال از روزی که افغانستان سقوط کرد و زندگی میلیونها انسان تغییر کرد. برای من، این پنج سال فقط پنج سال تقویمی نیست. این پنج سال شامل یک کانکور برگزارنشده است؛ یک دانشگاه از دسترفته، گریههای نیمهشب، مهاجرت، دوری از خانواده، ترس از برگشتن و دلتنگی برای سرزمین.
اما یک چیز را هنوز از ما نتوانستهاند بگیرند: صدای ما.
من مینویسم، چون نمیخواهم فراموش کنیم. مینویسم برای دختری که هنوز به رؤیاهایش باور دارد. برای دختری که صدایش را بهخاطر ترس پایین آورده است. برای دخترانی که مقاومت کردند. برای مادری که نمیداند آینده دخترش چه خواهد شد. و برای خودم؛ برای مرسلی که در میان سقوط شهرها، مهاجرت، بستهشدن دانشگاه و شبهای پر از گریه، هنوز امید دارد، درس میخواند و مینویسد.
دختران افغان پنج سال پر از درد را پشت سر گذاشتهاند، اما هنوز شکست نخوردهاند. من به نوشتن ادامه خواهم داد و تا روزی که آینده دزدیدهشدهمان به ما برنگردد، خاموش نخواهم شد.






